دوستان چکیده و خلاصه ی یک قسمت کوتاه از کتاب پستوی شهر خیس رو در حد یک پاراگراف براتون مینویسم
از بدو تولد تا لحظه ی ابد خیال میکرد بهشت جای دیگری ست و خودش در تبعیدگاه
چیه؟ از کجا اومدی؟ کجا میری؟ هدفت چیه؟ چرا غمینی؟
_من دارم بخاطر اشتباه پیشینیان و هزار جد پشت سرم اسارت میکشم
مگه تو الان اسیری؟!
_ مگه خودت نمیبینی؟ ما همه محکوم به اسارت روی این کره ی سنگی هستیم. ما رو از بهشت انداختن بیرون. اونم فقط واسه خاطر یه دونه سیب.... باورت میشه؟ اون وقت دارن صبح تا شب میگن خدا رحمان و رحیمه. ولی واسه خاطر یه دونه سیب یاکه شاید یه خوشه گندم ماها رو تبعید کرد زمین.
_ بنظرم خیلی احمقی.
چرا؟
_ آخه از زمین جای بهتری در کاینات سراغ داری؟ همه جا توی کهکشان راه شیری سیاره های سوزان و مواد مذاب یا طوفان یا یخبندان هست، و فقط این ما هستیم که بلیط مون برنده شده و توی زمین هستیم، اینجا خود بهشته . چرا دروغ های قدیمی ها رو باور میکنی. تو و من داریم فرصت رو تلف میکنیم. ما در کاینات فرصت ناب زندگانی رو بدست آوردیم و باید ازش لذت ببریم. اگه خدا بخاطر یه دونه سیب چنین بیرحمانه جریمه میکرد که پس چرا ما رو فرستاده به جایی که هزاران هزار سیب به رایگان از درختاش در میاد یه خورده کله ی پوکت رو کار بنداز. ..... بهشت همین جاست. ما کوریم یا بهانه جو یا نادان. نمیدونم. ولی کافیه چشمات رو باز کنی.
منبع ؛ کلیک کنید >~~> http://shin.Blogfa.com
هم ترمی ها و همکلاسی های دوره دبیرستان ویژه ی دبیرستان دخترانه ی 17 شهریور خیابان ساعدی اتوبان نواب تهران 1393 کلاس سوم جیم رشته ی علوم تجربی 