شهروز براری صیقلانی : نگارنده
خاطره اول :
● ضامن نارنجک
انقلاب شده بود و کلی سلاح و مهمات سر از توی کوچه خیابون در آورده بود .
این وسط یه نارنجک جنگی چهل تکه ای سالم و شیک نصیبم شده بود اون رو برده بودم ته زیرخونه و پشت گاوصندوق خانجون پنهون کرده بودم . . مدتی گذشت و یکروز سرد زمستانی که همه زیر کورسی نشسته بودند و بچه ی مستاجر مون همراه نوه ی خانجون یعنی برادر زاده ام از بس شیطنت کرده بودند که خسته و کوفته خواب بودند . همه سکوت را رعایت میکردند و شعله های آتش بخاری نفتی می رقصید و میسوخت پنجره ها بسته بودند و برف گولی گولی میبارید . برف طی مدت کوتاهی شهر رشت را سفیدپوش کرده بود . حاج آقا بزرگ میگفت که شهر خوشحاله ، چون لباس عروس بر تن کرده ولی وای به آن روز که برف ادامه دار باشد و قطع نشه.... .
من پرسیدم ؛ خب اگه قطع نشه چی میشه مگه؟
جواب داد؛
بی شک سقف های هشتی خانه های ساکنین شهر یک به یک زیر هجم انبوه برف تسلیم و شکسته میشه و این تنپوش سفید برفی بجای لباس عروس تبدیل به کفن شب اول قبر میشه .
بیبی خاتون ولی بی اعتنا بود و طبق معمول سرگرم بافتن و پیش رفتن در عرض و طول یک شال گردن زیبا و بلند
هربار که نگاهم به گیس های سفید و قاب چوبی عینک بزرگش می افتاد سریع به چوب دستی اش نگاه میکردم که مبادا دم دستش باشه و باز بخاطر هرچیز و ناچیزی منو تنبیه کنه . خب ۱۷ سالم شده و ناسلامتی مردی شدم و پشت لبم سبز شده . اما راستش رو بخوای هنوزم که هنوزه گاهی حوصله ام سر میره و هوس شیطنت و بازیگوشی به سرم میزنه.
بیبی خاتون از بالای عینکش خیره به میل های کاموابافی اش شده و یکی از رو یکی از زیر یکی هم رد میداد و میبافت و جلو میرفت . احتمالا باز شال گردن داره میبافه.
حوصله ام سر رفت و رفتم زیر خونه پشت گاوصندوق نارنجک جنگی رو برداشتم و باهاش رویا پردازی کردم و ساعتی بعد توی اتاق تا چشم حاج اقا بزرگ افتاد به نارنجک توی دستم سریع گفت ؛ پسرک شیطون و موزی باز رفتی اینو برداشتی که.... خطرناکه .... باهاش بازی نکن ....
بیبی خاتون بی آنکه درک درستی از ماهیت نارنجک داشته باشه سریع چوب دستی اش رو برداشت و یکی زد توی سرم و گفت ؛ ذلیل مرده ضامنش رو نکش ، مگه نمیبینی تازه این بچه ها خوابشون برده....
آقاجون نگاهی کرد و پرسید؛
چه ربطی به خواب بچه ها داره؟
خانجون گفت ؛ خب لااقل پس برو توی اتاق بغلی باهاش بازی کن که اگه ترکید صداش کمتر باشه و بچه ها رو از خواب بیدار نکنه .... اخه تازه خوابشون برده...
سکوت.....
نگاه مبهم و متعجب ما به همدیگه .....
مجدد تکرار کرد ؛ ذلیل مرده با ضامنش کمتر بازی کن یهو ممکنه صدا بخوره بچه ها بیدار بشن....
____________________________
حرفهای عجیب از آدمهای نجیب
خاطرات شهروزبراری صیقلانی
____________________________
[]□[]□[]□[]□[]□[]□[]□[]
¤¤¤¤¤●○>•<>•<•>•<○●¤¤¤¤¤
[]□[]□[]□[]□[]□[]□[]□[]
___________________________
خاطره دوم :
مشتی حسن
هجده سالگی شبی که پدر فوت کرد من تصمیم گرفتم به آشنایان و اقوام اطلاع رسانی کنم .
از اونجایی که تمامی اقوام خارج از کشور بودند ناچار شدم به تعدادی از اشنایان درجه دوم و همسایه ها بسنده کنم . این میان پیرمردی هم بود که گوشهای سنگینی داشت و بسیار شدید لوکنت زبان داشت.
حسن آقا مغازه ی ساندویچی داشت و پیرمرد جالبی بود . قد کوتاهی داشت و کارهای خاص و مرام مسلک منحصربفردی داشت که نامتعارف بود. مثلا مشروب میخورد و از شدت مستی داخل جوب آب کله پا میشد و بعد با همون رخت ک لباس و حال به مسجد میرفت تا نماز جماعت بخونه . پول نزول میداد ولی عروس بی بضاعت جهیزیه میداد . خلاصه راست و چپ بد یا خوب بالا یا پایین حسن آقا رو نمیشد قضاوت کرد . در کل همه دوستش داشتن . احترام میزاشتن و کمی هم سوژه خنده بود بین کاسبین محله. صبح و با خرید قبر با قیمتی چندین میلیون تومانی در قبرستان شهر و تحویل پیکر بی روح و بی جان پدر همگی عازم قبرستان شدیم. غیر از حسن آقا.....
نمیدونم چطور شد که حسن آقا سر از خونه ی خالی ما در آورد . ظاهرا حین حرکت دستشویی بوده و درب از بیرون قفل شده و اون جا مونده و وقتی تونسته با هزار زحمت درب رو باز کنه و از سرویس بهداشتی خارج بشه با خانه ی خالی و سوت و کور مواجه شده . خواسته از خانه خارج بشه که با درب بسته ی خانه مواجه شده . و قفل بودن درب اصلی سبب شده که حسن آقا درون خانه و کنار میز تلفن زانوی غم بغل کنه . اون قلبی مهربون و روحی لطیف داشت . هرگز نمیتونست ابراز احساسات کنه . ولی از رفتارش پر معلوم بود که انسان خوبیه. بعنوان مثال صبح زود و پیش از عازم شدن به قبرستان اون اومد و یه چیزی رو موچاله شده توی روزنامه ای کهنه داد به من و منو هول داد و با لوکنت گفت ب ب ب ب برو پ پ پ پدرت ررررر رو آبرومندانه بدرقه ک ک ک ک کن....
توی روزنامه کلی پول بود پول های موچاله شده ای که از دخل مغازه اش برداشته بود و هرگز صاف و منظم نکرده بود . هز پول خورد تا چک پول در هم بود . حتی خودش هم نمیدونست ۰چه قدره....
اون سواد نداشت . حسن اقا کنار میز تلفن بود و قاب عکس پدر رو بغل کرده بود و گریه میکرد که تلفن زنگ خورد ....
اون سمت خط دوست دختر من بود که میخواست مطلع بشه که آیا خاکسپاری شده یا نه....
_ الو....
حسن آقا با لوکنت ؛ ا ا ا ا ال ال ال ال الوووو ...
_ سلام حاج اقا
حسن اقا با لوکنت ؛ ح ح ح حاج اق اق اقا ک ک کیه؟ م م من م م مشت ح ح حسنم . ح ح حسن ساندویچی...
_ میخواستم بفهمم که آیا مرحوم رو بردن یا نبردن واسه خاکسپاری
حسن آقا و گوشهای ضعیف ؛ چ چ چی؟ ع ع عیبه دوختر ج ج جان.... الان چ چ چه وقته خ خ خ خاستگاری ک ک کردنه اخه؟... ا ا این ج جا یکی دونه آدم فوت کرده مرده. الان خوبیت نداره . ب ب برو بعدا زنگ بزن واسه اجازه ی خاستگاری ....
سپس بی آنکه گوشی را درست بگذارد و تماس قطع شود شروع به حرف زدن با خودش کرده و زیر لبی و با گریه قرقر کنان چیزهایی زمزمه کرده بود و اینگونه گفته بود که ؛
د د د دنیا وارونه شده. دختره زنگ زده میگه م م میخام ب ب بیام خ خ خاستگاری . دخترک پررو بی حیا.... خجالت هم نمیکشه . (با گریه) واسه پسر خدابیامرزش خاستگار پیدا شدش . ولی پدرش فوت شده . خدا جان کاش یکم دیر تر میکشتیش تا لااقل پسر خودش رو ت ت ت توی ل ل لباس ع ع عروس ب ب ببینه.... توف توی این روزگار بی وفا...
معلوم نیست که الان چقدر ساندویچ میفروختم اگر این جا گیر نیفتاده بودم .... ت ت توف توی این شانس ....
شین براری
[][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][]
●○●○●○●○●○●○●
[][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][]
حرف های عجیب از مردمان نجیب
خاطره سوم
پدر همیشه مادر را با نام : حاج خانم خطاب میکرد .
مدعی بود که از بچگی شیفته و دلداده ی مادر بوده و اگر به او نمیرسید و یا پیشنهاد خواستگاری اش را نمیپذیرفت دیگر زندگی برایش بی معنی میشد و خودکشی میکرد . مادر هم چنان تظاهر میکرد که پدر از بدو نوجوانی یک دل که نه صد دل عاشق و شیفته و دلداده اش بوده . و من نیز باور کرده بودم . تا انکه....
در پی سکته پدر و انتقال به بیمارستان و بستری شدن و اغما رفتنش و صبر و انتظار بالاخره پدر از کما خارج شد . ان روزها من شانزده سال داشتم .
پس از خروج از اغما ، پدر سراغ افرادی را میگرفت که همگی فوت شده بودند . و مدعی میشد که تا لحظاتی قبل انان به عیادتش امده بودند . او بی دلیل و بی آنکه هوشیاری و سلام عقل و و ثبات در علائم حیاتی اش مشاهده شود مرتب از بخش مراقبت های ویژه به قسمت دیگر و مجدد بلعکس انتقال داده میشد . یعنی یکبار حالش خوب و هوشیار بود و در ظاهر همگان میدیدند که او به هوش آمده و میتواند به پرسش های افراد پاسخ دهد . ولی در حقیقت او دچار نصیان بود و پاسخ هایش همگی مربوط به چهل سال پیش میشد . یعنی بعبارتی اگر ادرس منزل را میپرسیدیم او آدرس خانه ی کودکی هایش را میداد. از او سن و سالش را میپرسیدی میگفت شانزده سال.
در حالیکه ۵۶ سال داشت .
او از پذیرش اینکه پسرش ۱۶ سال دارد سر باز میزد . و به من میگفت ؛ قیافه ات چقدر آشناست . کارگر جدید کارخونه ی ما هستی؟
وقتی که او را با نام و لقب : بابا خطاب کردم . خنده ای کرد و گفت ؛ دیوانه ای ؟ من ۱۶ سالمه . نکنه که واقعا مریم سولی راست میگفت که باردار شده.... بگو ببینم اسم مادرت چیه ؟
من گفتم ؛ فاطمه .
پدر نیشخندی زد و گفت ؛ کدوم فاطی؟ فاطی شلغم؟ نکنه اون احمقی که زیر لبش خال داره و با کبری ادامسی میچرخه رو میگی!......
همون لحظه درب اتاق بیمارستان باز شد و مادرم با دوست قدیمی و دوران بچگی هایش یعنی کبری خانم داخل شد و من چشمم به خال زیر لب مادر دوخته شد....
شهروز صیقلانی
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
[][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][][]
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
نوشته های حقیقی و غم انگیز از یک حادثه نامعلوم
خسته شدم . قدم هام بی رمق . پاهام خسته و سرعتم در سراشیبی صعود به بالای کوه ارام و لاکپشت وار شده . دو روزی میگذره که داریم رد پای گروه جلودار رو تعقیب میکنیم . عجیبه . قانونن اونا میبایست از ما صد متری پیشی میگرفتن . ولی بعد از استراحت در کمپ شماره سه در دامنه ی گیلوند رود در ارتفاعات رشته کوه البرز همگی مث همیشه و طبق آموزش هایی که بهمون داده بودن آماده ی صعود شدیم . طبق روال معمول یه اکیپ شش نفره به عنوان جلودار که متشکل از بهترین کوه نوردهای هلال احمر استان گیلان میشدن بصورت تیمی آغاز به صعود کردن و با توجه به هجم تجهیزات پیشوری کند و آهسته بود . عرف بر این هست که تا وقتی دویست متر فاصله ایجاد نشده باشه گروه دوم حق حرکت نداره . حدود ۲۰۰ متری فاصله ایجاد شد و گروه اصلی که شامل ما شش نفر میشه حرکت کردیم . و دویست متر جلوتر بشکل هماهنگ شده ای گروه ملقب به عقبدار از کمپ شروع به حرکت کرد . یعنی ما هجده نفر در سه تیم شش نفره به صورت گروه عقبدار گروه الفا و گروه جلودار با فواصل دویست متری از هم سمت ارتفاعات دماوند مشغول صعود شدیم . چند ساعتی به صعود ادامه دادیم و از فرط خستگی و زیر بار سنگین کوله پشتی ها و لوازم جانبی از رمق افتادیم و کمبود اکسیژن در ارتفاعات شدیدا کلافه و آشفته مون کرد. من نفر سوم از شش نفر در صف بودم . و هر شش نفر سرمون به زمین شیب دار روبرو و جای قدم های شخص مقابل خیره بود . دلم آشوب شد . احساس منفی و دلشوره ی عجیبی داشتم . لحظه ی حادثه نزدیک تر شده بود و وجود انرژی منفی رو میشد حس کرد . برای یک لحظه متوجه ی توقف قدم های شخص جلویی شدم . و من هم ایستادم . به مقابل نگاه کردیم . گروه جلودار در فاصله ی کمتر از صد متری مون بودند . و این به مفهوم سرعت بیشتر ما در صعود نسبت به اونها بود . چون فاصله مون کمتر از دویست متر شده بود . کمی مکث کردیم و نگاهی به پشت سرمون انداختیم . گروه عقبدار در مه و ایاز گم شده بود و فاصله شون به مراتب بیشتر از دویست متر بود . اخرین لحظه ای که گروه پیشرو جلودار رو دیدیم لحظه ای بود که سر عبور از پیچ تند و باریک ملقب به نواره ی تیزبر برامون دست تکون دادن . و پیچیدن و از نظرهامون محو شدن . ما هم با وجود تاخیر زیاد و مکث طولانی چشم انتظار رسیدن گروه عقبدار موندیم . ولی خبری از اونا نشد که نشد . دو نفر از گروه ما مسیول شدن تا به پایین برگردن و از تاخیر عجیب عقبدار اطلاع حاصل کنن . دو نفری هم به صعود ادامه دادن تا بلکه بتونن به گروه پیشرو خبر بدن و برگردونن . من و احمد هم شروع به برپایی کمپ کردیم . چادرهامون رو برپا کردیم . کمی با موج بیسیم ور رفتیم. ولی نبود که نبود . خیلی نگران شدیم . غیر ممکن هست که بیسیم ها از کار بیافتن . لابد باطری تموم کردن . اتش کوچکی بر پا کردیم . هوا تاریک شد . خبری از گروه های عقبدار و جلودار که نشد هیچ. از همه بدتر این بود که حتی بیسیم دو تا تیم دو نفره ی ما که بصورت جداگانه برای کسب اطلاع به پایین و بالا رفته بودن هم نشد .
من موندم و احمد . با یه دنیا نگرانی و دلواپسی .
هوا تیره و تار شد . سیاهی شب . سرمای شدید . شلیک منور با رنگ قرمز از سمت دره.... کمی گیج شدیم . غیر ممکنه از موقعیت مکانی ما به اون منطقه که منور شلیک شد مسیری باشه . هیچ نمیفهمم که چطور از اون زاویه منور شلیک شده . منور قرمز برای درخواست کمک شلیک میشه
ولی من و احمد تا اون منطقه دست کم یک روز و یک شب کوهنوردی فاصله داریم .
احمد برای روشن کردن آتش به چوب نیاز داره و در این ارتفاعات چوب کم پیدا میشه . تمام لوازم مورد نیاز درون کوله پشتی خیس شده از شدت بارون .
دو روزه که چشم انتظاریم.
احمد صبح از سرما فوت شد.
احمد بیدار نشد
من تنها و خسته ام.
برف شروع به باریدن کرده .
_متن بالا دست نوشته های سعید تامینی کوهنورد کرمانشاهی و عضو سازمان هلال احمر ایران بود که در درون دفترچه ای کنار پیکرش در ارتفاعات دماوند پیدا شد .
سعید جان روحت شاد . من شین براری به درخواست مادرت و در حد توانم نوشته ات را بی کمو کاست و عینن در فضای مجازی منتشر نمودم تا از بروز گمانه زنی های غلط و واهی پس از مرگت پیشگیری نمایم.
پیوست به متن اصلی :
آسوده بخواب که اینجا خبری نیست . اثری از عشق افسانه ای دگر نیست . جز خانه ی قبر کسی را مرهم زخم و گریزی نیست . در پس هجرتت این دهکده ی آشوب زده را کتخدایی نیست. تک کتخدا را به گمانم میل خداییست . در نبودت ، یادت لحظه ای از ما جدا نیست .
هم ترمی ها و همکلاسی های دوره دبیرستان ویژه ی دبیرستان دخترانه ی 17 شهریور خیابان ساعدی اتوبان نواب تهران 1393 کلاس سوم جیم رشته ی علوم تجربی 