شعله های آغوش مرگ
ماجرا از یک پیامک آغاز شد .
باز اولیای هنرجویان خورده فرمایش داشتن و طوری هم رفتار میکردن که انگار فرزندشون تنها هنرجوی هنرکده ست و می بایست پیشاپیش فرزند دلبندشون رو با اسم کوچک بشناسم . بی آنکه خودشون رو معرفی کرده باشند وارد بحث مورد نظرشون شدند ، طوری هم خودمانی پیام داده بودند که انگاری میبایست بشناسمشون . چون حتی نیاز به معرفی هم نمیدیدن. متن پیام چنین بود .
سلام آقا موعلم خوبی . لوتفن کمی باهاش صحبت کنید تا بلکه روحیه اش عوض بشه، شما رو خیلی قبول داره ، اگر بهش بگید ماست سیاهه قبول میکنه. پس ازش بخواهید کمی منظم باشه و به پدرش اهترام بزاره، و افسرده نباشه. مرسی بخدا.
پایان پیام.
خب معمولا چنین موقعیت هایی رو با یک پیام کوتاه و اجمالی سر هم بندی میکنم تا مبادا سبب رنجش و یا ایجاد تصور غلط در والدین بشم ، و خدای ناکرده بی احترامی شده باشه.
جواب.
درود ، عرض ادب و احترام. سپاس که بفکر سلامت روح و روان فرزند دلبندتان هستید ، فقط لطفا خودتان را معرفی نمایید. اگر از بنده کمکی ساخته باشد کوتاهی نخواهم کرد. /براریپایان.
مدتی نشده بود که جواب داد .
.
اوااا ببخشید ، من مادر مهتابم.
مهتاب نصیری . شماره شما رو از مدیریت هنرکده گرفتم
پاسخ دادم به او
بروی چشم ، اطاعت امر میشود. .
خلاصه اون روز گذشت و دوشنبه درون هنرکده برخلاف همیشه ناچار به حضور غیاب شدم بلکه بفهمم هنرجو نصیری کدوم یکی هست. ولی همچین اسمی نبود توی لیست ، حتی مهتاب هم نداشتیم
اما توی کلاس روز چهارشنبه این اسم رو پیدا کردم. و از سر ناچاری مجبور شدم برای یکبار هم که شده سنت شکن خویش باشم و سرم را بالا گرفته و به هنرجویم زول بزنم و قیافه اش رو ببینم تا بلکه چهره اش رو بخاطر بسپارم.
خلاصه دختری ریز نقش ، چشمای درشت و نگاه غمناک ، افسرده و رنگ پریده رو دیدم که معصومانه ضلع سوم و نمور کلاس نشسته بود و جالب اینکه بعد از حضور غیاب بلند شد و بگونه ای که انگار انگیزه ای در او ایجاد شده باشه خودش رو مرتب کرد و اومد ردیف اول کنار پنجره نشست . دلم براش سوخت . از دست برقضا اون رو به یاد آوردم، چون اولین جلسه وسط کلاس بی دلیل زده بود زیر گریه . اون حدود ۱۴ سال داشت ، زیر چشماش گود افتاده و کبود ، سبزه رو و بانمک . اون روز نخست انگار یکی از هنرجویان بهش متلک گفته بود که چرا اینقدر ریز نقش و کوچولو هست و شبیه جاسوئیچی زیر آیینه خودروی آقای معلم هستش. اونم زده بود زیر گریه.
بگذریم. بعد حضور غیاب ، حین تدریس چندباری اسمش رو آوردم و سریع و براق جواب داد و گل از گلش شکفت ، وارد فضای آموزش و مسیر اصلی جلسه شد و با بقیه همراه شد و خوب معلوم بود که داره مبحث آموزشی رو پیگیری میکنه و حتی یکبار هم که زیر چشمی متوجه ی تقلا کردنش برای به کار انداختن خودکارش شدم ، بی آنکه از بحث و توضیحات آموزشی فاصله بگیرم سمتش رفتم و خودکارم رو روی دفترش گذاشتم و اون زیر لب با خودش طبق معمول حرف میزد ، از اون دسته نوجوان هایی که با نجوای درون شون درگیر هستن و افکارشون بی اختیار به زبون آورده میشه و اطرافیان شون میشنوند که اون لحظه با خودش چه چیزی زمزمه کرده . اون زیر لب با خودش زمزمه کرد و گفت ؛
اِاِ از کجا فهمیدش خودکار میخوام ؟..!..
طبق معمول در یک ربع پایانی جلسات بحث آزاد داریم و من عمدا اون رو مخاطب قرار دادم . از انرژی های مثبت گفتم ، از اینکه توی طومار کشف شده در یک خمره درون یک قار در مصر یکسری از عقاید مصریان باستان نوشته شده بود و اونها معتقد بودن بعد مرگ روز حساب کتاب همگی به صف می ایستند و یک ترازو هم هست و هرکسی دل خودش رو روی یک کفه ترازو میزاره و سمت دیگرش یک پَر از مرغ عشق هست ، و باید دلش سبک تر از پَر مرغ عشق باشه تا به بهشت بره . منظور اینکه کینه ، غم و غصه نداشته باشه توی دلش و شاد بوده باشه طی زندگانی. و بعد از اهمیت احترام به پدر مادر گفتم. و اینکه به این امر سفارش شده . و این لحظات اون خمیازه ای کشید و زیر لب زمزمه وار گفتش ؛
خودم پیامکش رو دیدم. میدونم ماجرا چیه. ....
(ظاهرا مادرش پیامک رو پاک نکرده بوده . )
خب بگذریم. زنگ خورد و همه تعطیل شدن. و حین رفتن سمت منزل ، نصیری رو دیدم همراه مادرش ، و ترمز کردم تا عرض ادبی کرده باشم و به رسم احترام خوش و بشی کردم اما ولی انگار... هممسیر بودیم و آنها سوار شدن .
مادرش میگفت ؛
ببین آقای معلم چقدر با روحیه و خوش برخورد هستن ، یاد بگیر ازشون، نه اینکه اینجوری غمگین باشی و سرد . اصلا میدونی چیه ، الان آقای معلم برامون رمز موفقیتش رو میگه تا تو هم یاد بگیری
بعد با یک لحنی که انگار فرزندشون خنگ باشه و بخواد بچه گول بزنه ، ادامه داد و گفت ؛
مگه نه آقای معلم ؟...
مهتاب با قیض گفت ؛
آقای معلم نه!.. مگه بهت نگفتم که دیگه نگو آقای معلم. باید بگی استاد. نه.... نه.... ببخشید... اصلا نگو استاد . چون خوشش نمیاد . ببخشید استاد حواسم نبود . وای خودمم که اشتباهی گفتم بهتون استاد. هول شدم . قاطی کردم انگار . اع اع اع همش تقصیر توئه مامان . آدمو هول میکنی. . آخه مامان بنده ی خدا ناسلامتی دانشگاه پردیس و فنی الزهرا تدریس میکرده بعد تو همش بهشون بگو آقای معلم ، آقای معلم .....
بعد زیر لب زمزمه وار قر قر زد و گفت؛
همیشه آبروی منو میبری مامانی . ایششش...
من گفتم ؛
خانم نصیری ، باید فرزندتان رو درک کنید و دوست خوبی باشید براش تا احساس تنهایی نکنه و اگر دلخوری رنجش و یا گلایه ای داره بتونه بهتون بگه و خودخوری نکنه . گاهی ما بزرگترها می بایست نرمش بخرج بدیم . خب از دیدگاه بنده با توجه به عمری که از این فرصت ناب زندگانی نصیبم شده و با توکل به تجارب زیستی و بینش خودم میتونم بگم که این دنیا پر از زیبایی هاست ، پر از عشق ، محبت و فرصت هاست .
مهتاب زیر لب گفت ؛
کدوم فرصت؟ کدوم عشق ؟ کدوم زیبایی ؟... پس چرا من نمیبینم
جواب دادم :
خب شاید باید چشم ها را شست . جور دیگر باید دید. شاید با چشم دل نگاه نکردی تا حالا . وگرنه دنیا پر از اتفاقات خوب و زیباست. طوری که کافیه به اطرافت خوب نگاه کنی تا عشق ، مهر محبت ، لطف خدا و عطوفت و بخشش رو ببینی .
در همین حین مادر و فرزند شروع به بحث کردن و من چیزی از حرف هاشون نمیفهمیدم . ولی هرچی بود دلم برای دخترک سوخت . چون دائم مقایسه اش میکرد با دختر خاله اش .
من پشت چراغ قرمز گفتم ؛
خانم نصیری ، بنظرم بهتره ابتدا از مهتاب جان پرسش بشه دلیل ناراحت بودنش چیه . بی شک دلیلی داره . ضمنن مقایسه کردن کاری اشتباه است . شما هم باید قدر مهتاب جان رو داشته باشید و نباید همش ازش گلایه کنید . خب مهتاب جان بگو ، میشنویم
مهتاب گفت:
خیلی وقته توی زندگیم از صبح تا شب همش اتفاقات بد می افته . هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه . حتی فقط واسه این میام هنرکده که مادرم قر قر نزنه ، وگرنه به هنر علاقه ندارم. به نویسندگی ندارم. به مهمانی خونه خاله علاقه ندارم. همه آدم ها افسرده شدن تازگی . همه مطرود . منزوی. همش خودکشی. قرص. اعتیاد. مرگ. تراژدی.....
من با تعجب پرسیدم
اتفاقات بد؟ کدوم اتفاقات؟ دنیا به این زیبایی ، شهرمون به این زیبایی ، همشهری های مهربون ، طبیعت زیبا ، دوستان خوب ، همه چیز مثبته
(در همین لحظه پیچیدم درون خیابان سام ، بعبارتی همان خیابان سردار جنگل )
مهتاب ؛
کدوم عشق؟ همه از هم متنفرن، همه طلاق میگیرن، همه فقیرن ، همه عصبانی ،همه افسرده ، داغون، ناامید ،
من گفتم
: شاید بخاطر این هست که فقط نیمه ی خالی لیوان رو میبینی . و نیمه ی پر لیوان رو نمیبینی مهتاب جان . خب اقتضای سن و ساله ، آدمهای بالغ تر و بزرگ تر هرگز چنین منفی نگر نیستن ، و کارهای غلط و اشتباه انجام نمیدن ، منطقی تر هستن ، توی عصبانیت تصمیم گیری نمیکنن ، احساسی رفتار نمیکنن ، و ميدونند برای هر مشکلی یک راه حلی هست ....
مثلا الان نگاه کن این خانم عصا به دست چقدر خوشحال و خنده رو کنار خط کشی واستاده تا یکی ترمز کنه و رد بشه.
منم ترمز کردم بلکه رد بشه. ولی با عصا اومد جلو و خیلی برزخ شد و فهمیدم متکدی و گدا ست. اسکناسی بهش دادم و اونم جای دعا چند تا فحش زیر لب زمزمه کرد و لنگ لنگان به جای اولش برگشت.
کمی جلوتر گفتم مثلا به جوشش مردم و عبور مرور توی حاشیه خیابان سام دقت کن . رنگ میوه ها . چترهای بسته. احترامات متقابل . تلاش برای کسب رزق روزی هلال.
همین لحظه یکی جیغ کشید و یک کیف قاپ از دل جمعیت با یه کیف زنونه توی دست خارج شد و مثل نور دوید و نشست پشت یه موتور و فراررررر
کمی مکث کردم . خیت شده بودم. گفتم
خب پیش میاد . استثنا هم وجود داره. مگه نه خانم نصیری ؟.... خانم نصیری با شمام.!؟... خانم نصیری..... .
انگار نه انگار . زول زده بود به نقطه ی خاص از پیاده رو
(در همین لحظه متوجه ی نگاه مردم درون پیاده رو همزمان با نگاه و توجه مادر و فرزند به سمت خاصی از خیابون سردار جنگل شدم ، انگار به حرفهای من گوش نمیدن ، و اتفاقی در حال وقوع هست چون توی آیینه چهره ی مهتاب رو میبینم که با دهان باز و چشمهای حیرت زده به سمت پیاده رو خیره شده و مادرش هم طوری داری خدا پیغمبر رو صدا میزنه که انگار با صحنه ي آخر زمانی مواجه شده .
نگاه کردم و دیدم یک خانم میانسال داره به شوهرش بحث میکنه ، کنار میوه فروش های حاشیه ی خیابان ایستاده و یک پیت بنزین دستش هست و یک فندک در دست دیگر .
بعدش هم اتفاقی افتاد که نمیدونم چطور باید شرح بدم ، بنزین رو ریخت روی خودش و از مردم رهگذر فاصله گرفت و شوهرش رو وسط خیابان در آغوش کشید و فندک زد .
]توجه ، حادثه حقیقی است[
من کوپ کرده بودم و به خودم لعنت میفرستادم که توی خودرو کپسول اطفا حریق ندارم . کپسولی که آتیش خاموش می کنند ندارم ،
لحظات بسختی پیش میرفت و رقص باله ی دو نفره ای در خیابان سردار جنگل در حال انجام بود میان شعله های سرکش آتش. و خب مهتاب زیر لب زمزمه کنان میگفت :
آره همش اتفاقات قشنگ ، همش عشق ، همش زیبایی ،
بعد با بغض ادامه داد ؛
طور دیگر باید دید ، چشمها را باید شست . زیر باران باید رفت . ....
و زد زیر گریه
من که شوکه بودم و ترجیح دادم طوری رفتار کنم که انگار اتفاقی نیفتاده . ولی نمی تونستم . صحنه ای بشدت بد و آزار دهنده ای بود که روح و روان انسان رو خراش میداد.
الان از اون روز یعنی ۱۶ مرداد چند روزی گذشته ، در وهله ی اول به هم وطن هام تسلیت میگم و دلم میخواد هرگز چنین حادثه ای تکرار نشه . البته اسمش رو نمیشه حادثه گذاشت. بلکه خب عمدی و از سر درماندگی اتفاق افتاد . اینبار نه از طرف یک نوجوان ، بلکه از جانب یک فرد بالغ و عاقل . خب چی میشه که به این مرز از ناامیدی میرسه یک فرد . ؟... امروز من متوجه ی ماجرا شدم اون خانم خدا بیامرز با شوهرش اختلاف خانوادگی داشت و از هم جدا شده بودند، اون مرحوم ۴۶ سال داشت و همسرش ۵۲ سال . از کاسبین خیابان سام (سردارجنگل) بود و همه از به خوبی صحبت و یاد میکنند. اکنون هم با ۶۵ درصد سوختگی از سوانح سوختگی رشت به تهران انتقال دادنش . ظاهرا از یکدیگر جدا شده بودن و مبحث طلاق . و خانم اصرار به بازگشت به زندگی داشت . و میخواست مجدد آشتی کنند و شوهر قبول نمیکرد . خواهشن قضاوت نکنیم . چون ما از ریز ماجرا آگاه نیستیم. ضمنن متوجه شدم که بنا بر دلایلی اخلاقی و برای پیشگیری از الگو برداری غلط درون متن خبر به قسمت هایی که شوهر سابقش رو در آغوش کشید اشاره نشده .
اینم لینک خبر یکی از سایت ها .
لینک واقعه حقیقی رخ داده و خبرش در نشریات
برای خواندن مطلب خبری این حادثه روی لینک آبی بالا کلیک کنید.
https://www.imna.ir/news/594083/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%DB%B4%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D8%AA
. The End.
پیوست به مطلب :
توضیح واضحات میدم تا مبادا برچسب سیاه نمایی و تبلیغ علیه کسی و یا جایی به این مطلب زده بشه . نکته نخست که بنده به هیچ وجه نقاط سیاه جامعه رو بزرگنمایی نمیکنم و بلکه فقط از مشاهدات شخصی خودم متن و مطلب تهیه میکنم و از اونجایی که حضرت آقا فرموده بودند هرگاه شخصی مردم را از شرایط ناامید و از مسولان دلسرد نماید دُژمن محسوب خواهد شد چه بداند ، چه نداند .
- باید خدمتتان عارض شوم که این مطلب هیچ ربطی به مسولان نداشت ، لااقل بطور مستقیم نداشت و هیچ رد پایی از دلسردی و ناامیدی درونش نبود ، و اگر اختلافات زوجین این روزهای جامعه ما به طلاق و طلاق کشی میرسه و مردم و هم وطن ها اونقدر خشمگین بی اعصاب ، و افسرده و دلزده از زندگانی هستند که مرگ رو نسبت به زندگیه با ذلت ، ترجیح میدن هیچ ربطی به فقر ، اعتیاد ، فحشا ، مشکلات مدیریتی و بیکاری نداره . بلکه اونها اصلا متوجه ی گرانی و فساد و دچار بیکاری و اعتیاد نیستند و بلکه از سر تنوع و شیطنت و بازیگوشی اقداماتی از قبیل خودکشی رو انجام میدهند. تا زندگی شون کمی رنگ و بوی هیجان بگیره . وگرنه همگی شعار مشترکی دارند و یکصدا میگن که غصه واسه قصه هاست .
خب اکنون اینکه شما دلیل نوشتن چرت پرت های پارگراف بالایی رو درک کرده باشید یا نه ، بستگی به خودتون داره و هوش و زیرکی و تجربه تون نسبت به افرادی معمولی مثل بنده ولی با شرایط خاص و زیر ذره بین . اینکه فرمایشی قلم به دست بگیرم در مرام و مسلک بنده نیست و این مهم که عاشق و حامی و فدایی مردم هم وطن و میهن و آب و خاکت باشی ولی دشمن محسوب بشی مقوله ی عجیب و دارای پارادوکسی محسوب میشه. منظور از پارادوکس همون تضاد و وارونگی حقیقت هستش . البته بنده گفتنی ها رو همیشه گفتم و بازم خواهم گفت و عبایی ندارم ، البته سربسته و محترمانه . آنکه گوش شنوا داشت شنید .
ا
خب با توجه به لینک میتونید متن خبر رو خودتون بخوانید . و من خانه ام در چند متری محل حادثه بود و پشت فرمان با چشمان خودم شاهد بودم . و خب نمی دونم چی باید بگم . فقط اینکه تمام مسیر داشتم حرفهای خوشگل میزدم ولی آخرش چنین ختم شد برام دلسرد کننده بود ، بیچاره مهتاب .
رنگ به رخسارش نبود .
کپی از وبلاگ همبودگاه . از شین.
هم ترمی ها و همکلاسی های دوره دبیرستان ویژه ی دبیرستان دخترانه ی 17 شهریور خیابان ساعدی اتوبان نواب تهران 1393 کلاس سوم جیم رشته ی علوم تجربی 